آخرین ایمیلش رو حدود یه هفته پیش فرستاد ... جوابش رو ندادم ... احتمالا مثل همه ی دفعات قبل، این کار رو انقدر به تعویق میندازم که آخرش مجبور میشه 3-2 تا ایمیلِ تهدیدآمیز که صد وُ هشتاد درجه با ایمیل اولی فرق داره، برام بفرسته ...! این کارم از رو قصد و عمد نیست ... مساله اینه که خیلی وقته حرف زدن باهاش سخت شده ... موضوع مشترکی برای گفتن نداریم ... جز حال و احوال پرسی و یه سوالِ همیشه تکراریش که "ازدواج نکردی ...؟!" -گاهی وقتا فکر می کنم اگه "اون" روز بیاد وُ بهش بگم ازدواج کردم، چه عکس العملی نشون میده ...؟!- ولی یه وقتایی -مثل امروز- که آسمون ابری و هوای دلگیرِ بیرونِ پنجره حسابی افسرده َم کرده، به این فکر می کنم که "چقدر دلم میخواد باهاش حرف بزنم ... مثل گذشته ها ... مثل همون 4 سالی که تک تک ثانیه هاش برام عذاب بود ..." که "شاید بد نباشه بالاخره به خواهشش عمل کنم و شماره َم رو بهش بدم که هرازگاهی تو تلگرام با هم حرف بزنیم ..." تنهایی آدم رو به جنون می کِشونه ...! مَنی که 2 سالِ مداوم رو با نذر و نیازِ تموم شدنِ اون رابطه ی نصفه و نیمه ی نامربوط گذروندم، حالا واقعا دلم میخواد دوباره اون کابوسا رو شروع کنم ...؟!
ما را در سایت 319 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 23